Monday, April 13, 2009

امروز یعنی همین جند ساعت پیش در حالی که داشتم ناهارم رو در طبقه هفتم می خوردم و به منظره زیبای رودخانه ناکسویل و دو تپه پر درخت نگاه می کردم
فهمیدم در تمام زندگیم تا به الان هیچ وقت از زندگی لذت نبردم و غم عجیبی من و فرا گرفت
از وقتی به یاد دارم - حتم دارم قبلش هم همین بوده- به شدت در گیر یه موضوع ناراحت کننده بودم
یا داشتم یه فشاری رو تحمل می کردم که زندگی بهتری داشته باشم
خیلی خسته ام
خیلی

Sunday, April 5, 2009

خسته شدم از این ادما
می خوام برم دنبال یه سری ادم درست حسابی
ازشون کارای خوب یاد بگیرم فکرای خوب یاد بگیرم حرفای خوب یاد بگیرم
دلم می خواد هم صحبتای خوبی داشته باشم که با هم حال کنیم و بریم بالا
اوج بگیریم
...
هیچی نیستم می دونم
ولی بالاخره از یه جا باید شروع کنم دیگه
اگه سگم هستم می خوام سگ اصحاب کهف باشم