Wednesday, December 16, 2009

I love my advisor
If the thing that I did yesterday happened for any other student
his advisor would be mad
but he was smiling all the time

Thanks god
من هیچی برام مهم نیست
پس چرا جنگیدم
چرا با پسره عوضی دهن به دهن کردم
فاکک
اعتراف می کنم که اشتباه کردم
که هنوزم می کنم
اخلاقم بده
خدا شفام بده
نمی دونم چند سالم بود چار یا پنج ساله
فقط قیافه مضطرب مامانم یادم میاد که با دکتر زنان بالا سرم واستاده بودن
داشت چک می کرد ببیینن پرده م سالمه یا نه
من ولی نمی فهمیدم چه غلطی داره می کنه اونجا!!
از بالای کابینت پرت شده بودم
و خونریزی داشتم
اگه پاره شده بود و سعیدم شوهرم نبود چی میشد؟

Monday, November 30, 2009

در حال زندگی کردن
از زندگی کردن
و کردن!
سخت تره
یهو قاطی کردم خل شدم
افتادم به وبلاگ خوندن
یهو رفتم سراغ ارشیو مرجان ...رندم باز کردم
اینا اومد
پیر شدیم رفت

می گویم
-محاسبات می خونیم با هم؟
می گوید
-برنامه شو نوشتی؟
می گویم
-ناهار با من
می گوید
-چی خیال کردی؟
می گویم
-آخه تو گارفیلد منی ،زیاد می خوری
می گوید
-ههههههههههووووووومم
می گویم
-پازل؟
می گوید
-من امشب جداشون می کنم،کاسه کاسه می کنم
می گویم
-نه ،با هم
میگوید
-سیگار؟
می گویم
-نمی کشم،یعنی کم می کشم

اینجوری پیش بره
یعنی همه چی خوب پیش رفته

Sunday, November 29, 2009

قانون های زیادی هست و می گن
که ممکنه درست باشه یا نباشه
و شرایطی داشته باشه
ولی یه قانون همیشگیه
با سختی با قدمهای کوتاه با بدبختی و مصیبت بالا می ری
و با سرعت سیر نور سقوط می کنی

Friday, November 20, 2009

سه بار تو روز به خودت بگو
تو به هیچکی بدهکار نبستی

Thursday, November 19, 2009

مثه خانومه تو تبلیغ قرص افسردگی میشم پاری وقتا

یه ذره که می گذره کوکم تموم می شه

خم میشم....

Sunday, November 15, 2009

دوستان
میشه اگه اینجا رو می خونین اسمتونو بنویسین
با این که حسابی ویرم گرفته بنویسم و اگه کسی هم نخونه بازم می نویسم
ولی دلم می خواد بدونم کسی هس اینجا رو بخونه؟
یه کمی خسته ام
یه کم خوشحال
یه کم تنبل
منتظر یه اتفاق خوبم
می دونم وقتی همه چی خیلی سخت میشه
بعدش اسونیه
می دونم وقتی همه جا خیلی خیلی تاریکه
بعدش نوره
به امید روزهای خووووووووووووووووووب

Friday, November 13, 2009

بین افسردگی و شادی یه سده
که طرف افسردگی ش ابه
وقتی سد ترک می خوره سوراخ می شه
افسردگی هجوم میاره
هر چی هم دو هفته س انگشتم و مثه پترس فشار میدم تو سوراخ افسردگی نخیر که نخیر
انگار تا چشم چپ می کنم دزدکی میاد تو
جا خوش کرده گوشه خونه دلم
دیگه برای اومدن دنبال بهانه هم نمی گرده
عادت کردم به قنبرک زدن
دوستی می گفت دوستی ای که بخوای به زور نگهش داری به درد نمی خوره
من می گم بعضی دوستیا ارزش داره که به زور نگهشون داری

Saturday, November 7, 2009

حالا که باز بحث حجاب و اینا پیش اومده دو نکته به ذهنم میاد
اول اینکه چی میشد من پسر بودم بابام دیگه خیلی دوسم داشت
دوم این که چقد ما زنا مایعیم
به شکل شوهرمون در میایم همیشه
چرا این جوریه؟
ما چرا باید همیشه حل بشیم تو شخصیت اقامون
تو دینش تو علایقش تو اخلاقش؟
تنها کسی که دیدم کمی استثنا بود ریرا بود


Friday, November 6, 2009

دلم می خواد برگردم عقب
چرا من هر روز بدتر از دیروز میشم
بدجنس تر حسودتر و غیبتو تر
من همون مریم اسکولی رو می خوام که نگاه مردم به هیج جاشم نیست
همون مریمی که دوستاشم گولش می زنن!

Friday, June 5, 2009

قول میدم این دفه که یکی یه چیزی تند گفت و من نفهمیدم
هر چند که فهمیدم داره شوخی میکنه
به جای این که نیشم و تا ته باز کنم
میگم
پاردن
قول میدم

Thursday, June 4, 2009

می رم جیم و کلی روی ترد میل می دوم
می رم کوه...اسموکی ...
صبحا تا هر وقت بخوام می خوابم
غذاهای خوشمزه می خورم
می رم پارک
فیلم می بینم
اینترنتم سرعتش زیاده!!
ولی هنوزم بدجوری احساس خلا می کنم بعضی وقتا
احساس تنهایی می کنم
احساس "وانهاده شدن"
احساس غربت
احساس بیگانگی
یک طرف گلوم ورم کرده
غدد لنفاوی مه
برای اینکه برم کلینیک و ایکس ری بگیرم باید 50 دلار بدم
چون فقط سه واحد بر داشتم...
از این مقررات الکی خسته شدم
من مامانم می خوام
هر چند که می دونم تا دو ساعت با هم حرف بزنیم دعوامون میشه...

Wednesday, May 27, 2009

آن روزها

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها
- به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشد
گویي میان مردمکهای
خرگوش نا ارام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جتجو میرفت
شبها بهنگل های تاریکی فرو می رفت


آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید


بر نردبام کهنه ء چوبی
بر رشته ء سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
وو فکر می کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفید لیز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشدئ
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور –

وطرح سرگردان پرواز کبوترها
. در جامهای رنگی شیشه
… فردا




گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های با طل را
از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

آن روزها رفتند
آن روزهای ذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
ان روزهای هر سایه رازی داشت
هر جعبه ئ صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گویی جهانی بود
هرکس از تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند
آن روزهای عید
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردندآوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
یعنی میشه یه روز
یه روز
یه روز نه خیلی دور
دوباره دور هم جمع بشیم
اخ که چی میشه
این دفه شاید اون شور و هیجان نباشه
ولی دیگه قدرشو می دونیم
نه؟

Tuesday, May 26, 2009

بد جوری دلم گرفته باز
تازه فهمیدم که چقد غریبم اینجا
قبلش اینقد سرم شلوغ بود وقت نداشتم فک کنم
دوستای واقعی ام همه دیوونه ان
دوستای اینجام که ...
باید عادت کنم
این بار هم بگم 1 2 3 تموم میشه...نه؟
ولی فک کنم تموم شدنش دیگه مرگمه

Monday, April 13, 2009

امروز یعنی همین جند ساعت پیش در حالی که داشتم ناهارم رو در طبقه هفتم می خوردم و به منظره زیبای رودخانه ناکسویل و دو تپه پر درخت نگاه می کردم
فهمیدم در تمام زندگیم تا به الان هیچ وقت از زندگی لذت نبردم و غم عجیبی من و فرا گرفت
از وقتی به یاد دارم - حتم دارم قبلش هم همین بوده- به شدت در گیر یه موضوع ناراحت کننده بودم
یا داشتم یه فشاری رو تحمل می کردم که زندگی بهتری داشته باشم
خیلی خسته ام
خیلی

Sunday, April 5, 2009

خسته شدم از این ادما
می خوام برم دنبال یه سری ادم درست حسابی
ازشون کارای خوب یاد بگیرم فکرای خوب یاد بگیرم حرفای خوب یاد بگیرم
دلم می خواد هم صحبتای خوبی داشته باشم که با هم حال کنیم و بریم بالا
اوج بگیریم
...
هیچی نیستم می دونم
ولی بالاخره از یه جا باید شروع کنم دیگه
اگه سگم هستم می خوام سگ اصحاب کهف باشم

Tuesday, March 31, 2009

کمی کار به کسر کاف اولی خوب مسابقه ای بود
هیچ وقت یادم نمی ره
خیلی ماشینمون با حال شده بود
اخیرا توی راهروی جلوی لب یه سری از این بچه ها رو می بینم که دارن تمرین می کنن
یاد خودمون می افتم
انصافا با اون امکانات گل کاشتیم
دایی خدابیامرزم تنها کسی بود تو فامیل ما که مشروب می خورد
و در این امر زیاده روی هم می کرد
این اخرا هم که گمونم
می می زد که یادش بره میخواره س
ولی خیلی مهربون بود خیلی
حالا
اینجا
هر وقت می رم یه مهمونی
که بساط هست و همه جا بوی الکل میاد
فقط یاد دایی ام می افتم
دلم می خواد بشینم گریه کنم های های

Tuesday, March 24, 2009

بیشتر از سه ماهه که از ایران اومدم
خیلی دلم گرفته
خیلی

Wednesday, March 18, 2009

اگه بچه که بودم
یک صدم درصد تصور می کردم همچین گهی بشم
هیچ وقت بزرگ نمی شدم
سرما خوردم گلوم درد می کنه نمی دونم چه کوفتم شده
وسط این اگیر مگیر همینو کم داشتم
خدایا عقبم از کارام
بعد همه ش وقت تلف می کنم
از همه احمقانه تر اینه که می رم مهمونیای ایرانی بعد میام حرص می خورم
بابا! مهمونی برا تفریحه برا خوش گذشتنه
دیشب مثلا این ن در حالتی مستی گف که می گن شما با همه دعوا دارین
منو می گی اتیش تو کونم روشن کردن
اعصابم از دست این آ خورد شد
عوضی
چرا من اونقد محکم نیستم که هیچی تکونم نده؟ چرا من معلوم نیست چکار می خوام بکنم تو زندگیم؟
چرا اینقد با یه حرف یکی اینقد روحیه مو می بازم
این جمع ها هم اش کشک خاله س
اگه نری باز می گن چرا نمی ای و تو یه چیزی ت میشه و
اگه بری هم همه ش باید به چرت و پرتایی که گفتن گوش بدی همه ش
خوش به حال مهدی که رفت دنبال زندگی خودش
گلوی لعنتی م اگه خوب بشه

Saturday, March 14, 2009

امروز از صبح داره بارون میاد و قطع نشده

بیشتر ایرانیا رفتن اتلانتا

ما باهاشون نرفتیم

خونه م نا مرتبه

می خوام خونه تکونی کنم

حیف که سبزه دیر گذاشتیم

حیف که ماهی قرمز نداریم

تنها چیزی که ارومم می کنه دم عید

همین کاراییه که تو ایران باید هر سال می کردیم و البته مامان انجام می داد

دلم عیدی بابام و می خواد از لای قران

دلم شیرینی عید می خواد

دلم خیلی گرفته

حالم خیلی عجیبه اینجا

هم خوشم هم نیستم

Friday, March 13, 2009

گند زدم به امتحانم رفت

امتحان پنجاه دقیقه بود من نیم ساعتشو هنگ کرده بودم

چرا من اینقد خرم

چیزایی که بلد بودم و ننوشتم

اه

Wednesday, March 11, 2009

وای خدا حرصم گرفته!
خدایا ارومم کن
خدایا کمکم کن
ادمای کوچیک ادمای حقیر
از سر غرور نمی گم
خودم از همه کوچیک ترم
خدایا پناه می برم به تو از هر گونه عقده و کمبود روحی و روانی
امین یا رب العالمین
اینجا بهشت بود اگه ایرانی نداشت
خیلی جالبه برام
تو شریف اسانسور دانشکده فقط می رفت طبقه چهار
همه صف می کشیدن سوارش می شدن بعد با پله بر می گشتن پایین
اینجا اسانسورش همیشه هست ولی هیچکی سوار نمی شه همیشه از پله می رن
دیروزم من می خواستم از طبقه چهار به سه با اسانسور برم یکی از استادا با خنده و شوخی بهم گفت که تو انرژی امریکا رو حروم می کنی برای پایین رفتن اونم یه طبقه از اسانسور استفاده می کنی
اونقد خجالت کشیدم که نگو

Tuesday, March 10, 2009

هوا عالی شده اینجا
بوی بهار میاد
درخت جلوی دانشکده شکوفه های محشری زده
حوصله ندارم همه ش مقاله بخونم :دی
الان ساعت یازده س و دو با بودر میتینگ دارم
هیچی بارم نیست:پی
خدا به خیر بگذرونه
دلم برا ایران تنگ شده
مامانم و می خوام
عید می خوام

Monday, March 9, 2009

عاشق کاپوچینوی استارباکسم...
با یاد خدای بزرگ اینجا می نویسم
به امید تو
البته فک کنم باید template و لینک و اینا رو درس کنم
وحتما کمک مریم لازمه